خرید بک لینک

درباره سایت

گاهی

امکانات وب

دیروز یه شرکت درست و حسابی رفتم مصاحبه...نیروی پاره وقت میخواستن...قرار شد اگر اکی بودم اینور صحبت کنم و باهاشون همکاری کنم یعنی همسر میگه تا عید اینکارو بکن تا تکلیف اینور مشخص شه و دستت بیاد اونور چ

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 13:42

این روزها با اینکه کار خاصی نمیکنم اما به هیچ کاری هم نمیرسم...سرکار میام و برمیگردم و شام شب و ناهار فردا رو آماده میکنم و روز از نو روزی از نو...آخر هفته ها هم ثبت نام کردم کلاسهای نظام رو میرم بلکه

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 13:42

انقدر دلم گرفته... این رو از چهار فرسخی چهره امم میتونی بفهمی...حوصله هیچی ندارم...پریشب هم به درخواست من رفتیم تجریش و کلییییییی خوش گذشت بهمون...دیروز هم کلاسهام تموم شد و واقعا حس ِ خوبی داشتم...بع

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 13:42

انققققققققققققدر بدم میاد آدمها براحتی تو چشمهات نگاه میکنن و دروغ میگن!

بعد هی همون دروغ رو تکرار میکنن...

هرچی بیشتر تکرار میشه بیشتر حرصم درمیاد و دلم میخواد جوابشون بدم!

اما زبان در دهان نگه میدارم و از صحنه خارج میشم...

بدتر از همه این جزغلی هایین که همیشه حق به جانبن...

مرسی به غرغرهام گوش کردین

اه

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 13:42

بشدت احساس سرخوردگی دارم...انگار رو دوچرخه ثابت نشستم و به سرعت دارم رکاب میزنم...این انرژی گذاشتن و نرسیدن ها بشدت داره توانم رو ازم میگیره...دیشب طبق معمول تو بحثهامون همسر حرفهایی زد و من بیشتر از

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 13:42

چهارشنبه از سرکار میخواستم زود دربیام تا زود برسم اما برادر کار داشت و منتظرش موندم تا باهم بریم...به برادر نرسیدم و خودم تنها رفتم...وقتی رسیدم مامان و خواهرک رفته بودن آرایشگاه برای رنگساژ مجدد موها

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 13:42

هرسال تولد همسر رو شب ِ تولدش جشن میگیرم...امسال با خونه بمب ترکیده نشد...به بنده خدا گفتم زود بیا خونه، فکر کرده بود براش تولد گرفتم :))) تا 12.5 شب ازش کار کشیدم...کمد اون اتاق تموم شد، کلی کیف و کف

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 13:42

دو تا از همکارها رو قراردادشون رو بردن با یه شرکت دیگه...اون شرکت عالیه! حقوق به موقع، مزایای خوب، اضافه کاری های خوب و...الان یکی شون رفت سر خیابون تا حساب بانکی باز کنه...به حالِ خوبش غبطه خوردم...ب

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 13:42

کل دیروز بی حوصله بودم...شب با گریه خوابم برد...دم صبح خواب ديدم قرعه کشی با خواهرک برنده شدیم...انققققدر تو خواب خوشحال بودیم که حد نداشت...ساعت پنج و ده دقیقه بود...با حال خوب دوباره تا شش خوابیدم..

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 13:42

قرار بود آخر هفته و این روزها رو اصفهان باشیم و نشد...قرار بود جشن عروسی میم باشه و نشد...قرار بود امروز تعطیل باشه و نشد...قرار بود روزهای پایانی سالِ سخت و دشوار 98 پر از شورِ زندگی باشه و نشد...عوض

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 13:42

صفحه بندی